تبليغاتX
از بی راهه باید رفت...

از بی راهه باید رفت...
وقتی که باز صدای آب می پیچه توی کوچه‌ها
پر میشه از عطر گل ها … انگار تموم دنیا

میشکفه غنچه گلی … در آرزوی زندگی …
براش همین کافیه که بهش بگن تو خوشکلی …

نگاه گل به آسمون … یه دم کنارش ننشست
به بوته خار دم دست، دلش رو یک نفس نبست

چی شد، چرا این راه به سراب است …؟؟!!
این همه، خام و سست و خراب است …!!!؟

یه روز یکی دید گل رو، خواست بچینه تاج سر و
تیزی تیغ ها رو که دید… عقلش بهش گفت که نرو

گل به خار گفت که چرا نمیشی از من ، تو جدا؟؟!
برو میخوام تنها باشم… تو خیلی زشتی به خدا…!!

یه صبح سرد خیلی زود… بوته خار اونجا نبود
با همه عشقی که داشت… با دلـــی که شــکــســـته بود

چشمای گل یه وقتی دید که دستی اونو از شاخه چــیـــد
نـــــگــــاه گل هر جـــا که گشـــت… بوته خاری رو نـــدیــــد…!!

چـــــی شد، چرا این راه به ســـــــراب است …؟؟!!
این همه، خــــــام و ســـــســـت و خـــــراب است …!!!؟
[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 2:55 ] [ مهرداد ]
نمیدانم با سیب به زمین آمدم یا گندم اما میدانم با آب انگور به آسمان میروم!
*
گاهی وقتا به جای خاموشی در جواب ابلهان ، باید یه مشت بخوابونی زیر چشمش!
چون آدمی که ابله باشه ، معنی اون سکوت رو هم نمیفهمه....
*
تا حالا دقت کردین زن ها وقتی لباس میبینند هیجان زده میشوند و مرد ها وقتی هیچ لباسی نمیبینن...
*
بروسلی رو کشتن ,,تختی روکشتن,,داداشی رو کشتن,,ولی تا حالا دیدی یه معتادرو بکشن؟نتیجه اخلاقی:ورزش بیشتر از اعتیاد برای سلامتی ضرر داره !!!
*
ایران دومین مصرف کننده مواد مخدر در جهان است
خجالت نمی کشید ؟
یه خرده همت کنید تا قهرمانی راهی نیست!
*
آقا واسه آخر هفته با بچه ها یه برنامه مصرف مواد گذاشتیم به همراه چاقو کشی،تجاوز و برنامه شاد و مفرح اسید پاشی... کیا میان؟
نگران نباشید آب بازی نداریم
*
نــــاســـا تو مریـــخ دنــبال آب می گرده ، نــاجـــا تو پـــارک دنــبـــاله تـــفنـــگ آب پـــاش !!
*
اگه 9/9/90 ازدواج کنم نهمین سالگرد ازدواجمون میشه 9/9/99 .... انجمن خلاقان بیکار
*
فکرشو بکن سوء سابقه داشته باشی و ازت بپرسن خلافت چی بوده؟! بگی: آب بازی !!؟
*
دوستم یه پسر سه کیلویی زائیده، 4 میلیون و 500 هزار تومن پول بیمارستان داده
یعنی دقیقاً کیلویی یک و نیم میلیون واسش در اومده
*
میگن یه نخ سیگار آدمُ آروم میکنه،من موندم هیچگدوم از دوستای من قد یه نخ سیگارم نیستن..
***
به سلامتی اونی که بی کسه،اما ناکس نیست !!
نصيحت امروز: در برابر زندگی قد خم نکنید ؛ زندگی قزوینی‌تر از این حرفهاست…

[ جمعه 1 مهر1390 ] [ 12:20 ] [ مهرداد ]

مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبوددم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كرم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خببذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!!!

[ شنبه 4 تیر1390 ] [ 0:23 ] [ مهرداد ]

دو روزه با دختره رفیق شدی، میپرسه فامیلیت چیه؟ میگی میخوای چی کار؟ میگه میخوام ببینم به اسم بچههامون که انتخاب کردم میاد یا نه!!!
به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!
هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه ، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!
اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!
یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: کارشناس مسائل یمن!
من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!

پارسال همت مضاعف رو فقط عزرائیل فهمید، امسال هم جهاد اقتصادی رو فقط ربع سکه
قبلا برق میرفت بابامون سر فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!!
واسه دوست دخترت شارژ می فرستی، بعد میگه تو بزنگ!
بغلدستی‌مون توی هواپيما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسط‌های پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «يا ابالفضل»!
واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نییت المپیک لندن!
ازم ميپرسه مختار رو نگاه ميكنی؟! ميگم نه بخدا تا حالا يه قسمتش هم نديديم؛ ميگه متاسفم برات! از اول هم ميدونستم اهل نماز و خدا و قرآن نيستی!!
هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم! مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!
میگه به خدا راس می گم، طرف میگه نه! اگه راس میگی بگو به جون مامانم!
جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند میکشن! بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!
طرف سوار اسب شده، عکسشُ گذاشته فیسبوک، میگه اون بالاییه منم!
تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسرههای پارک آبی
سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش!

میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!

سربازه اومده مقابل دبیرستان دخترونه کشیک بده مزاحمت ایجاد نشه، خودش چشمک میزنه به ملت! خدا هم که فقط نشسته با ابی چای مینوشه!
خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانتون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاهه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!

[ یکشنبه 11 اردیبهشت1390 ] [ 0:45 ] [ مهرداد ]
PM

مـــــعــــنـــی مــــــــادر ! ...


WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN…………………

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم



BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟



SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟



DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد



BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت



“STUPID RAIN”

باران احمق



THAT’S MOM!!!

این است معنی مادر...
[ یکشنبه 28 فروردین1390 ] [ 23:56 ] [ مهرداد ]
سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شب ها راحت تر بتوانيد بخوابيد
در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگزاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي ان نشسته و استراحت كنيد.
ايستادن به رفتن و نشستن به ايستادن و خوابيدن به نشستن اولويت دارد.
جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟
كار امروز را به فردا موكول كنيد . كار فردا را به پس فردا
اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگزرد
از همه ديرتر سر سفره رفته و زوئ تر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن سفره به شما تحميل نشود.
براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد.
در ميماني تا با خود بالشت ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست اوريد.
به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم.

[ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 11:12 ] [ مهرداد ]

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

 

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

 

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم

 

و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

 

ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.

 

من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

 

 

باعشق : روبرت

 

دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد،

 

از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد،

 

برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند

 

و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،

 

در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،

 

به اين مضمون:

 

روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

 

لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان

[ دوشنبه 15 فروردین1390 ] [ 0:48 ] [ مهرداد ]

وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند . فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.سا...را با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت ، قلک کوچکش را در آورد و آن را شکست . سکه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ، فقط 5 دلار.بعد آهسته از در عقبی اتاق خارج شد .....

 

و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پیشخوان ، انتظارکشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بود که متوجه بچه‌ای هشت ساله شود. سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .داروساز جاخورد ، رو به دخترک کرد و گفت چه می‌خواهی؟ دخترک جواب داد:برادرم خیلی مریض است، می‌خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید:ببخشید؟! دخترک توضیح داد: برادر کوچک من داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید فقط معجزه او را نجات می‌دهد.من هم می‌خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است ؟داروساز گفت: متاسفم دخترجان ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا او خیلی مریض است بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟ قیمتش چقدر است؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید چقدر پول داری؟دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد مرد لبخند زد و گفت : آه چه جالب فکر کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد.بعد به آرامی دستش را گرفت و گفت می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم فکر می‌کنم معجزه برادرت پیش من است.!

آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

 

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کند؟

 

دکتر لبخند زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد.
..!

[ یکشنبه 29 اسفند1389 ] [ 17:29 ] [ مهرداد ]
پزشک و مهندس :

يک پزشک و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپي...ما نشسته بودند.

پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟

مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ? دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ? دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، پزشک پيشنهاد ديگرى داد.

گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ? دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم 50 دلار به شما مي‌دهم.

اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با پزشک بازى کند.

پزشک نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ? دلار به پزشک داد.

حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ? پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ? پا؟»

پزشک نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ? ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و 50 دلار به او داد.

مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد
دست در جيبش کرد و ? دلار به پزشک داد و رويش را برگرداند و خوابيد!!!!

[ جمعه 22 بهمن1389 ] [ 14:5 ] [ مهرداد ]


چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلقما بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند


چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم زياد با ما بداخلاقی نمی‌کنند

و وقتی بعدها توی تشکمان جی جیمی‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند

و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!
چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند
چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیرخانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند

و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن بهمادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند


چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یکبخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهدغذا را با قابلمه اش بخورد


چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتدكه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويلدهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم
چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند


چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکرو ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کممی‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما،گریه می‌کند و نذر می کند

و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند


چون وقتي شب عروسي ما داماد ازش خداحافظي ميكند با چشماني پر از اشك سفارشمان را ميكند ما را به داماد ميسپارد

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کندکه واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم


چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀبعد در حاليكه عينكش به چشمش است ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟


چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتیکه روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهاررا با هم بخوریم


چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این استكه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد
و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم،چند روز بعدهمه رو از دلش ميريزه بيرون وخودش رو گول ميزنه كه ‌بخشش از بزرگانه

[ چهارشنبه 13 بهمن1389 ] [ 17:42 ] [ مهرداد ]
 آنچه در پيش رو داريد، برداشتي آزاد از افكار و احساسات "خودانگيخته" كودكان به زبان و كلام خودشان درباره خداوند است. زبان و كلامي كه با زبان ما متفاوت است ما نميتوانيم تفسير و توصيفي بر آن داشته باشيم و شايد بهتر باشد كه چنين نكنيم ، چه بسيار دشوار مينمايد كه بتوان با افكار بزرگ سالانه ، دنياي كودكان را درك كرد.

v     خدا جونبه جاي اونكه بذاري مردم بميرن و ناچار بشي آدماي تازه بسازي چرا همين آدما رو زنده نگه نمي داري؟                                                                                              "  جــين  "

 

v     خـــدا جون بابابزرگم ميگه وقتي پسر كوچولويي بود تو مواظبش بودي. مگه تو چند سالته؟
 مي خوامت
                                                                                        " دنيس "

 

v     خدا جون به خاطر داداش كوچولويي كه برام فرستادي متشكرم اما من دعا كرده بودم كه يه سگ كوچولو برام بفرستي.                                                                                       " جويسي "

 

 

v     خدا جون چطور قديما اون همه معجزه مي كردي. اما حالا هيچ معجزه اي نمي كني؟
                                                                                
                                                                                       "  سايمون "

 

v     لطفا يه بچه اسب برام بفرست. اين اولين باره كه يه چيزي ازت خواستم. مي توني ليست خودتو چك كني.
                                                                                         
"  بروس "

 

v     آقاي خداي عزيز اي كاش ما رو يه جوري مي ساختي كه به اين راحتي تيكه پاره نشيم. من الان سه تا بخيه و يه جاي زخم دارم.                                                                                           " ژانت "

v     خداجون چرا اين چند وقت حيوون جديدي نساختي؟ ما هنوز همون قديمي ها رو داريم.


                                                                                                       " جاني "

 

v     خداي بزرگ تو كه از آينده ما خبر داري چرا؟ ما را آفريده اي.


                                                                                              "  صديقه "

 

v     خدا جون يه روز تعطيل از صبح تا شب بارون باريد تا اونجا كه بابام ديونه شد اون وقت چيزهايي در مورد تو گفت كه فكر نمي كنم مردم بگن.بهر حال اميدوارم اونو اذيت نكني.
                                                                                       
" دوست تو
                                                                               اما نمي خوام بهت بگم كي ام "

 

v     خداجون اگه روز يكشنبه منو توي كليسا تماشا كني كفشاي نوي خودمو نشونت مي دم.
                                                                                            "   ميكي دي  "

v     خداجون اگه بخواي دوباره ما رو برگردوني به دنيا، اجازه نده كه من جنيفر هارتون بشم. آخه من از او متنفرم.
                                                                                            
" دنيس "

[ دوشنبه 11 بهمن1389 ] [ 0:27 ] [ مهرداد ]
۱.روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن
۲.سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
۳.وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
۴.وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
۵.کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
۷.جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
۸.روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين
۹.وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
۱۰.از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
۱۱.در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
۱۲.به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
۱۳.وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
۱۴.وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
۱۵.موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
۱۶.ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
۱۷.بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
۱۸.شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
۱۹.اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
۲۰.وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
۲۱.صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
۲۲.روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
۲۳.وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
۲۴.وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
۲۵.چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
۲۶.بادکنک بچه ها رو بترکونين
۲۷.مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
۲۸.وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
۲۹.بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
۳۰.کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد!
۳۱.ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
۳۲.توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
۳۳.هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
۳۴.حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
۳۵.نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
۳۶.دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
۳۷.عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
۳۸.پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين
۳۹.با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
۴۰.شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
۴۱.موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
۴۲.توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
۴۳.شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
۴۴.توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
۴۵.توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
۴۶.جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
۴۷.يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
۴۸.توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
۴۹.چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
50.ورقهای جزوه ء 300 صفحه ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی پاتی بذارین ، یه بر هم بزنین ، بعد بهش پس بدین
[ پنجشنبه 7 بهمن1389 ] [ 2:18 ] [ مهرداد ]
شرکت بريتيش تله کام يا همان BT ليستي از احمقانه ترين سوالاتي را که کاربران کامپيوتري يا اينترنتي اين شرکت ارتباطي از مشاوران آنها پرسيده اند منتشر کرد. به نوشته پايگاه اينترنتي روزنامه مترو برخي از اين سوالات آنقدر خنده دار است که حتي خود سوال کنندگان پس از فهميدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده اند. ليست احمقانه ترين سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسيده شده...


مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape

مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer

***

مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!

***

يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...

مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.

مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

بقیه در ادامه مطلب




????? ????
[ پنجشنبه 7 بهمن1389 ] [ 2:16 ] [ مهرداد ]
یه نکته هست که می خوام قبل از تست واستون روشن بشه این تسترو از چندین قاتل محکوم به اعدام پرسیدن وجالبه که بدونید همه اونها این تست رو درست جواب دادن درضمن تا98% احتمال میدن که هرکس این تست رو درست حدس بزنه درآینده نچندان دور یک قاتل زنجیره ای خواهد شد.

(خدا رو شکر من درست حدس نزدم)

روزی روزگاری در خانواده ای دختر و مادری شاد و خوش بخت زندگی می کردند و بسیار به یکدیگر عشق می ورزیدند تا اینکه ناگهان در شبی سرد و تاریک و در میان صدای رعد وبرق و بارش شدید باران تلفن خانه به صدا درآمد.

دختر جوان شتابان به سوی تلفن رفت و آن را برداشت صدایی لرزان با حالتی غمگین در حال گریه بود دختر گفت: الو...بفرمایید.... صدا به آهستگی گفت منم دایی دیوید و باز شروع کرد به گریه کردن. الیزابت که حالا حسابی ترسیده بود گفت: دایی جون،تو رو خدا حرف بزندید، چی شده؟

دایی دیوید ادامه داد: دخترم خودت رو خیلی ناراحت نکن ولی خاله کتی فوت کرده.

الیزابت شروع کرد به گریه و بعد از پرسیدن ساعت و محل خاکسپاری خداحافظی کرد و رفت تا خبر رو به مادرش برسونه. فردا وقتیکه الیزابت به همراه مادرش به مراسم خاکسپاری خاله کتی میره یه اتفاقی می فته که زندگیش رو تغییر میده.

الیزابت اونجا با یک جوون خوش تیپ و پولداری به نام تئودور آشنا میشه و چند روز بعد همش راجع به تدی با مادرش صحبت میکنه تا جایی که هرروز به عشق اون از خواب بیدار میشه و با یاد اوون می خوابه.

ولی چون در اون شرایط نتونسته بود از تدی آدرس یا شماره تلفنش رو بگیره به هیچ وجه نتونست دیگه اوون رو ببینه و هر روز هم بیشتر از روز قبل عاشق تدی می شد و مدام میگفت که اون مرد رویاهاش رو پیداکرده و عاشق شده و... تا اینکه بعد از شش ماه مادر الیزابت به طرز مشکوک و عجیبی میمیره.

وقتی کارگاه برای بررسی علت مرگ مادر الیزابت به اونجا میاد می فهمه که مرگ مادر الیزابت به دلیل ...

 

خب حالا یه ذره فک کنین

حالا امیدوار باشین که غلط گفته باشین که پس فردا قاتل نشین

.

.

.


جواب: خب دختره بعد از 6 ماه عذاب کشیدن از دوریه تئودور اومد پیش خودش فکر کرد گفت اون برای خاک سپاریه خاله کتی اومده بود پس اگه مادرم رو بکشم حتما برای خاکسپاریه مادرم هم میاد و میتونم ازش شماره یا آدرسی بگیرم. اینطور شد که زد مادرش رو کشت تا بهونه ای بشه برای دیدن دوباره ی تئودور.

[ پنجشنبه 7 بهمن1389 ] [ 2:13 ] [ مهرداد ]
برای استخدام فرم را پر کرده و برای اینجانب بفرستید:


هنرپیشه معروف سینما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت

هنرپیشه مرحوم سینما ؟
الف) رضا ژیان
ب) رضا ماکسیما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور

هنرپیشه مرحوم فیلم “ممل آمریکایی” ؟
الف) نعمت الله گرجی
ب) نعمت الله ساقه طلایی
ک) نعمت الله شیرین عسل
ش) نعمت الله مینو

بقیه در ادامه مطلب(حتما بخونین)
????? ????
[ جمعه 1 بهمن1389 ] [ 14:8 ] [ مهرداد ]
1-در هند کشف شد نمیتوان پوشه ای به نام con در کامپیوتر ذخیره کرد!!

همین حالا امتحان کنید.

معنی فارسی con هم که کاملا مشخصه!!

کل تیم مایکروسافت جوابی برای این سوال نداشتند...

2-اگر یک فایل تکست خالی باز کنید متنBush hid the facts   را تایپ کنید و  بعد از سیو کردن فایل را ببندید و باز کنید،با نکته عجیبی مواجه خواهید شد!!

3-موضوعی جالب و باور نکردنی که توسط برزیلیها کشف شد:

مایکروسافت ورد را باز کرده و عبارت زیر را تایپ کرده و اینتر را بزنید و سپس مشاهده کنید:

=(rand(200,90



[ جمعه 1 بهمن1389 ] [ 13:57 ] [ مهرداد ]

      دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را

     روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد 

      و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي

      دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت :

      ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ....

      خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : ....

      و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .

      من روزها كار مي كنم .

      مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ...

      يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت :

      من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم .

     يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك

      و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !

     در همين لحظه معلم فرياد زد :

 

    « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار  كردند . »

[ پنجشنبه 30 دی1389 ] [ 0:58 ] [ مهرداد ]

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوند

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟

خداوندا

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

[ پنجشنبه 30 دی1389 ] [ 0:24 ] [ مهرداد ]

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن
عشقشان را معنا می کنند.



برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر
زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

[ پنجشنبه 30 دی1389 ] [ 0:9 ] [ مهرداد ]

چرا ميگن طرف مثل بچه خوابش برده در حاليکه بچه ها هر دو ساعت يک بار از خواب بيدار مي شن و گريه مي کنن؟
چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟
چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟
چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟
چرا خلبان هاي کاميکازي از کلاه ايمني استفاده مي کردن؟
(توضيح: خلبانان ژاپني در جنگ جهاني دوم، كه هواپيماي خودشون رو به ناوهاي آمريكايي مي كوبيدن. يه چيزي تو مايه هاي حسين فهميده ژاپني!)
آيا ميشه زير آب گريه کرد؟
چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسيد که زير چمدون چرخ بذاره؟
چرا مردم وقتي مي خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره مي کنن ولي وقتي مي خوان بپرسن دستشويي کجاست به پشتشون اشاره نمي کنن؟!
چرا گوفي روي دو پا راه ميره ولي پلوتو روي چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نيستن؟!
اگر روغن ذرت از ذرت تهيه ميشه و روغن سبزيجات از سبزيجات، پس روغن بچه از چي تهيه مي شه؟!
تا حالا توجه کرديد که اگر در صورت سگ ها فوت کنيد ديوونه مي شن ولي اگر با ماشين بيرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بيارن بيرون؟!
[ چهارشنبه 29 دی1389 ] [ 1:1 ] [ مهرداد ]
 آن کس که بداند و بداند که بداند                 اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

 آن کس که بداند و نداند که بداند                 بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند                 لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند                  در جهل مرکب ابدالدهر بماند


شاعر: ابن یمین
[ جمعه 17 دی1389 ] [ 20:9 ] [ مهرداد ]


تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

بقیه در ادامه مطلب...

نظر یادتون نره ها


????? ????
[ جمعه 17 دی1389 ] [ 18:26 ] [ مهرداد ]

یه يارو میره با پژو 206 مسافرکشی 4 نفر رو سوار میکنه بعدش خیلی تند میره . اولی میگه آقا خیلی داری تند میری . راننده میگه تا حالا 206 داشتی ؟ طرف میگه نه . میگه : پس خفه شو . همین طور سرعت رو میبره بالا و تا نفر سوم همین جواب رو میده . چهارمین نفر میگه آقا خیلی تند میری . میگه تا حالا 206 داشتی . میگه : آره . راننده میگه : پس تورو خدا بگو ترمزش کدومه              !!


بقیه در ادامه مطلب

نظر یادتون نره..

...


????? ????
[ جمعه 17 دی1389 ] [ 10:44 ] [ مهرداد ]
بنام  خداوند  جان  و خرد كزين برتر انديشه بر نگزرد
خداوند نام و خداوند جاي خداوند  روزي ده رهنماي
خداوند كيوان و گردان سپهر فروزندة ماه و  ناهيد و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است نگارندة  بر شده گوهر است
به  بينندگان  آفريننده   را نه بيني  مرنجان دو ببينده را
نبايد  بدو نيز  انديشه  راه كه  او برتر از نام و از جايگاه
سخن هر جه زين گوهران بگذرد نيابد  بدو  راه  جان و  خرد
خرد گر سخن برگزيند  همي همان را گزيند  كه بيند همي
ستودن نداند كس او را چو هست ميان بندگي را ببايدت  بست
خرد را و جان را همي سنجد او در انديشه سخته كي گنجد او
بدين آلت و راي و جان و روان ستوده  آفريننده را چون توان
بهستيش بايد كه خستو شوي ز گفتار  بيكار  يكسو  شوي
توانا  بود  هر كه  دانا  بود ز  دانش  دل  پير  دانا  بود
ازين پرده برتر سخن گاه نيست بهستيش انديشه را راه نيست
[ جمعه 17 دی1389 ] [ 0:13 ] [ مهرداد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

?????? ?????

همیشه از بی راهه باید رفت...!
سلام.اسمه من مهرداد. مر15+15
که از وبلاگ من دیدن میکنین.
نظر خواهی برای همه پستها فعاله
که نظر شما رو هم بدونم.
لطفا نظر خصوصی نزارین.
برای اینکه بیشتر از من بدونین
پروفایلم فعاله.
مر15+15
??????? ??
?

???? ??????

???? ?????

download

???? ???? ?????

????? ??????

???? ?????

??????? ???????? ????? ????